بیا ای صاحب زمانههای رنج دیده
جمعه غروب که میشود، خورشید چشم انتظارتر از همیشه چشمانی را که انتظار را معنای جادههای مهآلود میکند، انعکاس بارش باران را از گلوی خود منعکس میکند.
سروهای آزاده سرود دلتنگی را معجزه نیامدنها میکنند و یادمان غروب جمعه را به یاد شهدای خونین به نظاره مینشینند.
رویای شبهای کویری گرمتر از همیشه دانههای دلتنگیاش را گوشهای در عمق زمین خاک میکند که حاصل آن، میشود غرشی از جانب آتشفشانهای خشمگین.
سلولهای خاکستری مغز تابعیت خود را از دست میدهند و جسم مژگانی چشم غمگینتر از هر لحظه منقبض میشود، ابر تاریک لحظهها نم نمک نزدیک میشود تا بپوشاند آوازه انتظار هستی را و اما چه دلسوزانه زمین دست خود را زره میکند تا عطر دلتنگی از درصد آب و هوا کاسته نشود؛ شب که میشود صدای موسیقی انتظار، لالایی جنبش ستارگان میشود و آنانند که مظلومانه درخشش خود را فدای گذر ثانیهها برای دیدن جمال یار میکنند
این است حکایت روزهای بیتو، ای کاش بیایی عدالت لیل و نهارهای غمدیده، ای کاش بیایی تا دلیلی شوی برای جشن یاران عاشقت…
جمعههای بیتو رنگ جمکرانت را کبود میکند، بیا ای صاحب زمانههای رنج دیده…
در هوای عاشقان پر میکشد آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد
فاطمه یوسفی
ثبت دیدگاه