وای بر این صفحه تاریخ
آه
غبار اندوهی عظیم را به روی صندوقچه قلبم احساس میکنم.
داغش چقدر جگرسوز است
آن قدر که تاب و تحملت را از کف میدهی و میخواهی در سیل بیپناهی گم بشوی
بروی در آن سوی افقهای تاریخ، رقم خوردن صفحه صفحهی مورخ را با چشم خودت بنگری که چگونه سوزناک و غمانگیز قلم میزند…
میخواهی گریبان چاک کنی
گرد صحراهای بیوفایی و غربت بدوی
به اندازهی یک اقیانوس فراموشی گریه کنی
فغان کنی
با داد و فریاد گوش دشتها را پاره کنی
که چرا سایهی نامردی اینقدر سنگین است
که چرا قلب این شهر پر از نیش کینه است
آه
بس است
چقدر سیاه و تاریک و قرمز مورخ قلم میزند این صحنه را…
غریبی امامی که مردمش سلام او را بیپاسخ گذاشتند و چه زود سلام عهد و وفا را وداع گفتند
چه بیعتها که بستند و چه بیعتها شکستند و دست امام خویش را به زبان صبر بستند
وای بر این صفحه تاریخ
حال ما کجای زندگی امامتت هستیم آقاجان !
فاطمه پاکدامن
ثبت دیدگاه