معنای واقعیِ خوندن

روزی شاگردی از استادش پرسید:
استاد، من خیلی کتاب خوندم اما بیشترشون رو فراموش کردم؛ پس فایده این خوندن چیست؟
استاد پاسخی نداد، فقط در سکوت بهش نگاه کرد. چند روز بعد، کنار رودخونهای نشسته بودند. پیرمرد ناگهان گفت: “تشنهام. برام کمی آب بیار… اما با اون آبکش قدیمی که اونجاست.”
شاگرد متعجب شد. درخواست عجیبی بود! چطور میشد با آبکشِ پر از سوراخ، آب آورد؟ اما جرئت نکرد مخالفت کنه. آبکش رو برداشت و تلاش کرد. یکبار…دوبار…بارها و بارها… سریعتر دوید، زاویهاش رو عوض کرد، حتی سعی کرد سوراخها رو با انگشتهاش بپوشونه. هیچکدوم کارساز نشد. نتونست حتی یک قطره آب نگه داره.
خسته و ناامید، آبکش رو کنار پای استاد انداخت و گفت: “متأسفم، نتونستم. غیرممکن بود.”
استاد با مهربونی بهش نگاه کرد و گفت: “تو شکست نخوردی. به آبکش نگاه کن.” شاگرد نگاهی انداخت… و چیزی دید. آبکشِ قدیمی و سیاه و کثیف، حالا میدرخشید. آب، هرچند در اون نمونده بود، اما بارها و بارها از اون گذشته و شسته بودش تا براق شده بود. استاد ادامه داد: “خوندن هم همین طوریه. مهم نیست اگه هر جزئیات رو به خاطر نسپاری، مهم نیست اگه دانستههات مثل آب از ذهنت بیرون میرن… چون در هنگام خوندن، ذهنت تازه میشه، روحت نیرو میگیره، افکارت نفس میکشند، و حتی اگه بلافاصله متوجه نشی، درونت در حال دگرگونی هست”
این هست معنای واقعیِ خوندن!!
نه برای پُر کردن حافظه،
بلکه برای غنی کردن خودت









ثبت دیدگاه