مسیر شهدا یا فریب دشمن؟
09 بهمن 1404 - 14:13
شناسه : 81328
4
راه حق، ماندگار است

مسیر شهدا یا فریب دشمن؟ خلاصه کتاب : ۵۸ ضربه در ۱۹ رجب رویای صادقه چند هفته پیش از آن شب سرنوشت‌ساز، عباس خوابی عجیب دید. به مادرش گفت: “مادر جان، خواب دیدم در روستایی نزدیک قمم. از کوه، سه بانو می‌آیند. یکی‌شان تویی، و ندایی می‌گوید ‘مادر شهید می‌آید’. بعد سنگ قبری دیدم با […]

منبع : چاره‌نیوز
پ
پ

مسیر شهدا یا فریب دشمن؟

خلاصه کتاب : ۵۸ ضربه در ۱۹ رجب

IMG_20260129_135822_3553F8Jz2z

رویای صادقه

چند هفته پیش از آن شب سرنوشت‌ساز، عباس خوابی عجیب دید. به مادرش گفت: “مادر جان، خواب دیدم در روستایی نزدیک قمم. از کوه، سه بانو می‌آیند. یکی‌شان تویی، و ندایی می‌گوید ‘مادر شهید می‌آید’. بعد سنگ قبری دیدم با نام خودم: شهید عباس اسدی، ۱۹ رجب.”

کلثوم مادرش اشک ریخت: “پسرم، این رویای صادقه. برای شهادتت دعا می‌کنم.” عباس لبخند زد: “آره مادر، آرزومه. هر شب در دعای کمیل گدایی‌اش می‌کنم.” این خواب، مانند شمعی در دلش روشن ماند. او بیشتر روزه می‌گرفت، بیشتر نماز شب می‌خواند. انگار می‌دانست زمان موعود نزدیک است.

شب ۱۹ رجب

۱۹ رجب ۱۴۰۱، قم در تب اغتشاشات می‌سوخت. کوچه‌ها پر از شعار و سنگ و آتش. عباس شیفت نداشت، اما دلش آرام نمی‌گرفت. روزه بود، از سحر. همکارانش گفتند: “عباس، افطار کن، خطرناکه.” او پاسخ داد: “شاید امشب قسمت شهادتم باشه. با زبان روزه میرم، مثل امام حسین (ع).” نماز مغرب خواند، اما افطار نکرد. با فرمانده‌اش به خیابان رفت. جمعیتی بیش از صد نفر، جوانانی فریب‌خورده با چاقوهای برهنه، او را محاصره کرده بودند. عباس با شجاعت و صلابت شروع کرد حرف زدن با اغتشاشگران و با بلندگو فریاد زد، اما بی‌فایده. عباس با صدایی آرام و پر از مهر گفت: “برادرها، منم مثل شما قم‌ام. مشکلات اقتصادی دارم، حقوقم کمه، چهار بچه دارم و یکی دیگه در راهه. اما راه اعتراض، اغتشاش نیست. بیاید حرف بزنیم، من گوش میدم. ما همه فرزندان این خاکیم.” جو آرام شد. جوانان ساکت شدند، برخی اشک ریختند. عباس ادامه داد: “دشمن می‌خواد ما رو به جان هم بندازه. انقلابمون با خون شهدا پابرجاست. بیاید به خونه برگردیم، خانواده‌هامون منتظرن.” لحظه‌ای امید در هوا پیچید. اما ناگهان، از پشت، سایه‌ای ناجوانمردانه برخاست. چاقویی برق زد…

IMG_20260129_135840_520Aq91RI3

روضه مجسم

حمله ناگهانی بود. عباس را محاصره کردند. بیش از صد نفر، او را به زمین زدند. لباس‌هایش را دریدند، بدنش را برهنه کردند. چاقوها باریدن گرفت: یک ضربه، ده ضربه، پنجاه… پنجاه و هشت ضربه بر پیکر پاکش. او فریاد نمی‌زد، فقط لبخند می‌زد. زبان روزه‌اش تشنه ماند. “عباس! عباس!” اما دیر شده بود. پیکر مظلوم عباس، مانند امام حسین (ع)، غارت‌شده و برهنه روی زمین ماند.

صبر زینبی

مادر خبر را شنید. اشک نریخت. فقط گفت: “اگر ده پسر دیگه داشتم، فدای انقلاب و رهبرم می‌کردم.” همچون ام‌البنین (ع)، صبر زینبی پیشه کرد. پدر احمد، با داغی بزرگ، افتخار کرد: “فرزندم عصای دستم بود، اما در راه حق رفت.” زهرا، خواهرش، گفت: “ما کینه نداریم. امیدواریم خونش بیدارکننده باشه.” همسر عباس، با شکم باردار، فرزندانش را در آغوش کشید. “بابا شهید شد، اما بهشت براش نوشت.”

دکتر منان رئیسی به دیدارشان رفت. خانه محقر، خانواده بی‌توقع. از خجالت آب شد: “این‌ها بدهکار انقلاب می‌دونن خودشون رو تولیت مسجد جمکران گفت: “شهید اسدی مدافع مردم بود، شفاعتش شامل حالمون بشه.” خون عباس ماندگار شد.

فرزند پنجم عباس هم به دنیا آمد، بدون پدر. اما با نام “عباس کوچک”. خانواده در همان خانه کوچک ماند، الگویی برای نسل‌ها. عباس شهید شد، اما زنده ماند. در دل‌ها، در کوچه‌ها، در ایمان میلیون‌ها مادر مانند کلثوم. او نشان داد ایمان، قوی‌ترین سپر است. ما مانده‌ایم و شهدا. میان جبهه حق و باطل. عباس با ۵۸ ضربه، فریاد زد: “راه حق، ماندگار است.” حالا نوبت ماست. انتخاب کنیم: مسیر شهدا یا فریب دشمن؟

نویسنده : ناصرکاوه

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.