تلنگر | درس استاد، درسی از زندگی
12 دی 1404 - 13:20
شناسه : 81136
2
بهای عشق، حتی به قیمت خاکستر

درس استاد، درسی از زندگی سر کلاس‌ استاد از دانشجویان‌ پرسید: این‌ روزها شهدای‌ زیادی‌ رو پیدا می‌کنن‌ و میارن‌ ایران … به‌ نظرتون‌ کار خوبیه؟ کیا موافقن؟ ۱ نفر کیا مخالف؟ همه‌ به‌ جز ۱ نفر دانشجویان‌، مخالف‌ بودن بعضی‌ها‌ می‌گفتن: کار ناپسندیه نباید بیارن … بعضی‌ها می‌گفتن: ولمون‌ نمی‌کنن گیر دادن‌ به‌ چهار […]

نویسنده : امینه یوسفی منبع : چاره‌نیوز
پ
پ

درس استاد، درسی از زندگی

IMG_20260102_131635_163

سر کلاس‌ استاد از دانشجویان‌ پرسید:

این‌ روزها شهدای‌ زیادی‌ رو پیدا می‌کنن‌ و میارن‌ ایران …

به‌ نظرتون‌ کار خوبیه؟

کیا موافقن؟ ۱ نفر

کیا مخالف؟ همه‌ به‌ جز ۱ نفر

دانشجویان‌، مخالف‌ بودن

بعضی‌ها‌ می‌گفتن: کار ناپسندیه نباید بیارن …

بعضی‌ها می‌گفتن: ولمون‌ نمی‌کنن

گیر دادن‌ به‌ چهار تا استخوووون ملت‌ دیوونن

بعضی‌ها می‌گفتن:

آدم‌ یاد‌ بدبختیاش‌ میفته

تا اینکه‌ استاد، درس‌ رو شروع‌ کرد ولی خبری‌ از برگه‌های‌ امتحان‌ جلسه‌ قبل‌ نبود

همه‌ سراغ‌ برگه‌ها رو می‌گرفتند.

ولی‌ استاد جواب‌ نمی‌داد

یکی‌ از دانشجویان‌ با عصبانیت‌ گفت:

استاد برگه‌هامون‌ رو‌ چیکار کردی

شما‌ مسئول‌ برگه‌های‌ ما بودی

استاد روی‌ تخته‌ کلاس‌ نوشت:

من مسئول‌ برگه‌های‌ شما‌ هستم

استاد گفت:

من‌ برگه‌هاتون‌ رو گم‌ کردم‌ و نمی‌دونم‌ کجا گذاشتم؟

همه‌ دانشجویان‌ شاکی‌ شدن.

استاد گفت:

چرا برگه‌هاتون‌ رو‌ می‌خواین؟

گفتند:

چون‌ واسشون‌ زحمت کشیدیم درس‌ خوندیم هزینه‌ دادیم زمان‌ صرف‌ کردیم

هر چی‌ که‌ دانشجویان‌ می‌گفتند استاد روی تخته‌ می‌نوشت

استاد گفت:

برگه‌های‌ شما رو توی‌ کلاس بغلی‌ گم‌ کردم‌ هرکی‌ می‌تونه‌ بره‌ پیداشون‌ کنه

یکی‌ از دانشجویان‌ رفت‌ و بعد از چند‌ دقیقه‌ با برگه‌ها‌ برگشت

استاد برگه‌ها رو گرفت‌ و تیکه‌ تیکه‌ کرد.

صدای‌ دانشجویان‌ بلند شد.

استاد گفت:

الان‌ دیگه‌ برگه‌هاتون‌ رو نمی‌خواین! چون‌ تیکه‌ تیکه‌ شدن!

دانشجویان‌ گفتن:

استاد برگه‌ها رو می‌چسبونیم.

برگه‌ها رو به‌ دانشجویان‌ داد‌ و گفت:

شما از یک‌ برگه‌ کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش‌ کردید تا پیداشون‌ کردید

پس‌ چطور توقع‌ دارید مادری‌ که‌ بچه‌اش‌ رو‌ با‌ دستای خودش‌ بزرگ‌ کرد‌ و فرستاد جنگ الان منتظره‌ همین‌ چهارتا استخونش‌ نباشه؟

بچه‌اش‌ رو می‌خواد، حتی‌ اگه‌ خاکستر شده‌ باشه.

چند‌ دقیقه‌ همه‌ جا‌ سکوت‌ حاکم‌ شد!

و همه‌ از حرفی‌ که‌ زده‌ بودن‌ پشیمون‌ شدن!!

تنها کسی‌ که‌ موافق‌ بود ..

فرزند‌ شھیدی‌ بود که‌ سال‌ھا منتظر باباش‌ مونده بود.

امینه یوسفی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.